text
stringlengths
5
2k
source
stringclasses
3 values
و اگر من یک مستشار شرافتمندی برای اعراب بودم، باید به آن‌ها می‌گفتم که به کاشانه خود برگردند و هرگز جان خود را برای این وعده‌های پوچ به مخاطره نیفکنند.
mizan
اما من در این امید و تب‌وتاب بودم که با هدایت دیوانه‌وار آن‌ها در پیروزی نهائی آن‌ها را با سلاح‌ها مسلح خواهم نمود، و آن‌ها را در موقعیتی بس مطمئن قرار خواهم داد که مصلحت ابرقدرت‌ها چنان باشد که در ادعای خود برای وفای به عهدشان به طور عادلانه‌ای رفتار کنند.
mizan
به عبارت دیگر من چنان فرض می‌کردم و رهبر دیگری را با اشتیاق و توانائی نمی‌یافتم.
mizan
که من این جنگ را به پایان خواهم رساند،
mizan
و خواهم توانست نه تنها ترک‌ها را در جبهه جنگ مغلوب کنم،
mizan
بلکه بتوانم کشور خود و هم‌پیمانانش را هم در مجلس شورا در انگلیس شکست دهم.
mizan
که این یک فرضیه گستاخانه بود و هنوز هم روشن نیست که آیا من موفق شدم یا خیر.
mizan
اما واضح است که من هرگز چنین اجازه‌ای نداشتم که اعراب را ندانسته در چنین مخاطره‌ای بی افکنم.
mizan
من این دورغ و ریاکاری را ریسک کردم.
mizan
با این باور که کمک به اعراب برای یک پیروزی ارزان و سریع در شرق ضروری است، و بهتر است که ما برنده شویم و وعده‌های خود را بشکنیم اما بازنده نباشیم.
mizan
اخراج سرهنری مک مه ون، اعتقاد مرا به این عدم صمیمیت ضروری استوارتر نمود.
mizan
اما من نمی‌توانستم آن منظور خود را هنگامی ‌که جنگ ادامه داشت برای ژنرال وین گیت تشریح کنم.
mizan
چون من به طور صوری تحت فرمانده‌ی او بودم، و او چنان به نظر می‌آمد که در مورد اینکه موضعش چقدر دروغین است هیچ حساسیتی نداشته باشد؛
mizan
لذا تنها راهی که باقی می‌ماند، آن بود که هر گونه پاداشی را در قبال این شیادی‌ها و حقه بازی‌ها نپذیرفته ورد کنم تا از احساس ناگواری که در وجودم نیرو گرفته بود رهائی یابم؛ لذا من شروع کردم که در گزارشاتم حقیقت مسائل را فاش نکنم و چند نفر از اعراب را هم که می‌شناختم وادار نمودم که در این موارد احتیاط نموده و سکوت کنند.
mizan
همین طور در این کتاب، برای آخرین بار، قصد دارم که خودم در مورد آنچه می‌گویم داور خود باشم.
mizan
بعضی از انگلیسی‌ها، که کیتچنر فرمانده آن‌ها بود، عقیده داشتند که قیام اعراب بر علیه ترک‌ها، می‌تواند انگلستان را درحالی‌که با آلمان جنگ می‌کند.
mizan
در یک زمان بر ترکیه هم که هم‌پیمان آلمان بود پیروز گرداند.
mizan
اطلاعات آن‌ها از طبیعت، نیرو و کشو رهائی که عرب زبانان در آنجا زندگی می‌کردند آن‌ها را بر آن می‌داشت که تصور کنند این پیشنهاد برای مردم عرب با اقبالی مسرت‌آمیز روبرو می‌شود؛
mizan
و لذا خصوصیات و روش‌های این قیام را برای اعراب روشن ساختند.
mizan
بنابراین اجازه دادند که آن قیام آغاز شود و برای آن پشتیبانی و اطمینان کافی و رسمی را از دولت انگلیس دریافت نمودند.
mizan
با این حال قیام شریف مکه برای خیلی‌ها باعث تعجب بود و متفقین را با عدم آمادگی کافی روبرو می‌ساخت.
mizan
این واقعه باعث تحریک احساسات ضد و نقیض گردید و دوستان و دشمنان مقتدری به‌ بار آورد که در وصله برخورد حسادت‌ها، مشکلات و مصائب بسیاری را به ‌وجود آورد.
mizan
احتمالا بعضی از حوادث اهریمنی داستان من زائیده موقعیت خاص ما بوده است.
mizan
ما مدت چند سال، در بیابانی عریان، در زیر آسمان بی‌تفاوت زندگی می‌کردیم.
mizan
روزها آفتابی گرم و سوزان ما را از خود بی خود و بادی زننده گیجمان می‌کرد،
mizan
و شب‌ها، شبنم خیسمان می‌کرد و در برابر سکوت بی‌حد ستارگان از شرم خوار و حقیر می‌شدیم.
mizan
ما ارتشی بودیم خودمحور، بدون تحرک و رژه.
mizan
ما سرگشتگان آزادی، این دومین آئین بشریت بودیم.
mizan
هدفی چنان اشتیاق آمیز و حریص کننده، که تمام نیروی ما را در خود مستغرق و مستهلک می‌نمود.
mizan
امیدی چنان پرارج و گرامی، که تمام آرزوهای قلبی ما را در لهیب پرگدازش محو می‌کرد.
mizan
با گذشت زمان، نیاز به نبرد در راه آرمان، اوج گرفته و به یک سرسپاری بی‌چون و چرا مبدل گشته بود؛ و با مهمیز و عنان بر تردیدهایمان می‌تاخت.
mizan
اکنون دیگر خواهی نخواهی، آرمان ما جنگ بود.
mizan
ما همه خود را به بردگی این آرمان فروخته بودیم و به زنجیر محکومین آن مقید ساخته و با هرچه از بد و خوب داشتیم در برابر قداست این آرمان سر فرود آورده بودیم.
mizan
روحیه انسان‌های برده وحشتناک است.
mizan
چون آن‌ها تمام گیتی را از دست می‌نهند.
mizan
اما ما نه تنها جسم، بلکه روح خود را هم به برده‌داری آزمند پیروزی تسلیم نموده بودیم.
mizan
ما خویشتن را با دست خود، از تمام اصول اخلاقی، اراده، و مسئولیت‌ها تهی کرده و چون برگی مرده اسیر باد، به هرسو که آن باد می‌وزید روان می‌شدیم.
mizan
جنگ بی‌پایان، ما را از توجه به زندگانی‌مان و زندگی سایری نباز می‌داشت.
mizan
درحالی‌که طناب دار بر گردن داشتیم، دشمن برای سرمان جوایز بزرگی گذاشته بود؛ و این نشانگر آن بود که اگر به ‌دست دشمن گرفتار می‌شدیم شکنجه‌های سهمناکی در انتظارمان بود.
mizan
هر روزه تعدادی از ما دعوت حق را لبیک می‌گفتند و با دقایق دشواری که بر زندگان می‌گذشت، خود را چون عروسکان جانداری در صحنه‌ای از نمایش عبرت آمیز خداوندی به اطاعت از عین آنچه در نقش آن‌ها مقدر شده بود مجور می‌یافتند.
mizan
فرمانده ما به واقع تا جائی که پاهای مجروح ما رمق لنگیدن در جاده را داشت رحم نمی‌کرد. او بی‌رحم بی‌رحم بود.
mizan
آن‌ها که نحیف و رنجور می‌شدند به درگذشتگان راه رشک می‌بردند.
mizan
زیرا واقعیت توفیق و پیروزی، چنان واهی، و احتمال ناکامی چنان حتمی می‌نمود که مرگ بسان رهائی از عذاب‌های آینده جلوه‌گر می‌شد.
mizan
ما. همواره در سیطره فشار هیجانات روانی، یا در اوج هیجان، یا در ژرفای افسردگی می‌زیستیم.
mizan
چنین بحرانی از روان، برای ما بس سهمناک بود و لذا ما فقط به خاطر افقی بس کوتاه از دیدگاه خود، زندگی می‌کردیم. ما به آنچه بر سر دیگران می‌آوردیم توجهی نداشتیم، و حتی مشقاتی را که خود متحمل می‌شدیم بر خود سخت نمی‌گرفتیم. چون ادراکات ما هر دم تا دم دیگر دیگر رذیلانه دگرگون می‌شدند.
mizan
خشونت، انحراف هوس برای ما امری عادی شده بود دیگر هیچ چیز آزارمان نمی‌داد.
mizan
در برابر اصول اخلاقی، که چون حائلی در برابر این‌گونه تمایلات برافراشته می‌شوند، چنین اعترافی موهوم است.
mizan
لیکن در مورد ما؛ ما چنین آموخته بودیم که برای ما فانیان، دردهائی بس سهمگین، مصیبت هائی بس ژرف، و ریاضت‌هائی بس عظیم در انتظارند؛
mizan
و زمانی که احساسات ما با این اندیشه‌ها به هیجان درمی‌آمد، دیگر تا موقعیکه اوضاع عادی می‌شد و این خاطرات تلخ و ناگوار محو می‌شد، نیروی اندیشه وتعقل از کار می‌افتاد.
mizan
چنین تفکری، که در زمان صلح خلاف اخلاق است، در عین اینکه روح را به بادهای ناآشنا می‌سپارد، در همان حال فرمان روائی شکیبانه‌اش بر جسم را هم از آن می‌رباید.
mizan
آنگاه جسم، دیگر برای درک شدت تالمات عمیق و یا شادمانی‌های مهیج بی عطوفت می‌شود، و حساسیت لازم را از دست می‌دهد
mizan
ما آن‌را چون زباله‌ای بی‌ارزش و شبحی زبون و بیچاره.
mizan
آسیب‌پذیر و بی‌اراده، رها کرده بودیم و چنانکه در مواقع عادی غرایز انسانی و روح او از چنین موجودی دوری می‌جوید، ما دیگر جسم را به حال خود گذاشته، گوئی که آن ‌را مادون خود می‌انگاشتیم.
mizan
افراد. همه جوان و قوی بودند.
mizan
گوشت و خون گرم آن‌ها ناخودآگاه بر حسب غرایز، حقی را مدعی بود!
mizan
در پی این نجوای غرایز، هوس‌ها فریاد می‌زدند.
mizan
محرومیت‌ها و مخاطرات بر این آتش زیر خاکستر می‌دمیدند و آن ‌را مشتعل می‌ساختند.
mizan
اعراب، فطر تا خوددار بودند.
mizan
آن‌ها با استفاده از ازدواج عمومی تقریبا هر نوع آمیزش غیر معمول را در میان قبال از بین برده بودند.
mizan
اما ما: طی چند ماهی که در اینجا بودیم با بانوان عمومی که تعدادشان در حواشی مسکونی پراکنده مسیر ما قلیل بود، تماسی نداشتیم. زیرا که تعداد آن‌ها در برابر تعداد نفرات ما، آنقدر معدود و نایاب بود که حتی اگر گوشت پوسیده آن‌ها هم برای افرادی که اعضای سالم داشتند دل پذیر می‌آمد، باز هم چیزی محسوب نمی‌شد.
mizan
در وحشت و نگرانی چنین ابتلای هرزه و ناپسندی افراد جوان با تفاوتی، شروع به فرونشاندن نیازهای یکدیگر با بدن تمیز خود نمودند.
mizan
فراغت سردی که در مقایسه با طرق دیگر، نه تنها بدون شهوت، بلکه تمیز هم می‌نمود.
mizan
وحشتناک‌تر از آن، این بود که بعدها حتی بعضی در مشروعیت چنین فجایعی سوگند می‌خوردند و اظهار می‌داشتند که آن‌ها در کنار هم در شن‌های روان می‌لرزیدند، ولی با در آغوش گرفتن اندام زیرین گرم دوست کنار خود در ظلمت شب چنان تمتعی می‌یافتند که گوئی در یک کوشش مشترک روح آن‌ها به هم پیوند می‌خورد؛
mizan
و تعداد معدودی که در مقام مبارزه با تمایلات نفسانی خود برمی‌آمدند، از عهده برنیامده و با غروری سبعانه با خواری جسم به هر عادتی که باعث تا لم جسمی می‌شد تن درمی‌دادند.
mizan
من، غریبه‌ای بودم که به میان این اعراب اعزام شده بودم.
mizan
نه می‌توانستم مثل آن‌ها فکر کنم و نه قادر بودم عقایدشان را درک کنم.
mizan
اما با این حال وظیفه دار بودم که آن‌ها را رهبری کرده و به پیش برانم.
mizan
موظف بودم تا هر حرکت از سوی آن‌ها را تا جائی که مقدر باشد به نفع جنگو برای انگلستان تمام کنم؛ و چون رفتار آن‌ها را نمی‌توانستم بپذیرم.
mizan
سعی می‌کردم تا حداقل خصوصیات خود را از آن‌ها پنهان کنم.
mizan
و طوری رفتار کنم که نه باعث نفاق و ناسازگاری بوده و نه من قدی‌تر شروری شوم.
mizan
بلکه فردی باشم که بدون جلب نظر مؤثر ولی موفق وظیفه‌ام را انجام دهم.
mizan
چون دوست آن‌ها بودم، سعی می‌کردم تا نه طرفدار و نه مدافع کسی باشم.
mizan
امروز که به لباس خود درآمده‌ام، می‌توانم در نقش نظاره‌گری حساسیت این بازیگری را به خوبی در کنم.
mizan
لیکن شرافتمندانه‌تر آنست که قبول کنم آن رفتارها در چنان موقعیتی کام لا طبیعی جلوه‌گر می‌شد؛
mizan
و آنچه اکنون گستاخانه به نظر می‌آید، در آنجا و در آن موقعیت برنامه‌ای معمولی، روزمره، و غیر قابل اجتناب به شمار می‌آمد.
mizan
ما، برای قتل و خون‌ریزی مجوز داشتیم و دسته ایمان به خون آلوده بود.
mizan
زندگی ما چنان دردناک و مختصر بود که مجروح کردن و کشتن، دردهای زودگذری بودند؛
mizan
و با اندوهی چنان سهمناک از زنده بودن، غم تنبیه برایمان هیچ می‌نمود.
mizan
ما هرروز برای همان روز زندگی می‌کردیم و یا می‌مردیم.
mizan
زمانی که دلیل و یا تمایلی برای تنبیه پیش می‌آمد. بلافاصله شلاق یا گلوله گرم بر تن رنجور متخلف به‌کار می‌رفت؛ و حکم صادره، دیگر جای استیناف نداشت. زیرا در صحرا، کیفرهای سبک و یا مدت‌دار مانند دادگاه و زندان، جائی نداشت.
mizan
بلکه در عوض. مجازات‌ها خیلی شدید و خیلی فوری اعمال می‌گردید.
mizan
البته باید اذعان نمود، که خوشی‌های ما هم چون مشق اتمان کوتاه و زودگذر بودند. گوئی که در یک دم بر باد می‌شدند.
mizan
لیکن بالاخص برای من این خوشی‌های زودگذر هم مفهومی نداشت.
mizan
طرز زندگی و رفتار بدویان، حتی برای کسانی که با آنان بزرگ شده باشند سخت و مشقت‌بار است؛ و برای چون من نا آشنائی بسی وحشتناک‌تر و چون مرگی در عین زندگی می‌نمود.
mizan
زمانی که رژه و وظایف نظامی پایان می‌یافت دیگر رقمی برای نوشتن احساساتم نداشتم و نمی‌توانستم زیبائی انبساطی را که گاهی در این راه عارض می‌گردید و به درستی دریابم.
mizan
یادداشت‌های من.
mizan
در این فرصت‌ها، بیش از آنکه به بیان زیبائی‌ها و لطافت‌ها بپردازد به تشریح خشونت‌ها و مشقات می‌پرداخت.
mizan
بدون تردید، ما از لحظاتی که گاه‌گاهی در فراموشی و آرامش به سر می‌بردیم لذت بی‌حدی می‌بردیم.
mizan
اما من، مشقات، وحشت‌ها، و اشتباهات را بیشتر به خاطر دارم.
mizan
ازندگی من با آنچه در اینجا می‌نویسم جمع‌بندی نمی‌شود چون چیزهائی هستند که در حال عادی به خاطر آنکه شرم‌آورند قابل گفتن نیستند
mizan
بلکه آنچه من نوشته‌ام، فقط قسمتی از زندگی ما در آن ایام است.
mizan
از خدا مسئلت کنید که به خاطر علاقه و افسونی که سفر به میان غریبه‌ها و برای خدمت به قومی دیگر دارد، از سرزمین وطن خویش آواره نشوید و خودو استعداد خود را به خاطر این خوش‌خدمتی، چون فواحشی که درمعابر می‌ایستند، به آن‌ها نفروشید.
mizan
انسانی که خود را به خاجیان می‌فروشند، زندگی حیوانی دارد.
mizan
لیک، با این حال من واقعا رنگ چهره‌ام را نمی‌توانستم تغییر دهم و مانند اعراب به رنگ آن‌ها درآیم.
mizan
این فقط یک علاقه بود و بس.
mizan
انسان به سختی می‌تواند آئین خود را تغییر دهد.
mizan
چون به آسانی مهر ارتداد می‌خورد.
mizan
و من کسی بودم که از یک آئین رانده و از دیگری درمانده شده بودم.
mizan
چون تابوت محمد صلّی اللّه علیه واله، در افسانه‌های خودمان؛ و نتیجتا اکنون منزوی و تنها مانده بودم.
mizan
خوار و حقیر و متأثر گذشته بودم.
mizan